بیا نگار آشنا

عاشق که شدی خطا نباید بکنی

حتی به خودت جفا نباید بکنی

حالا که شدی چشم به راه مهدی

جز بر فرجش دعا نباید بکنی

اللهم عجل لولیک الفرج

یک سال گذشت . . .

واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد . . .

 

دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید . . .

 

نقش لبخند را بر چهره زیبایت خواهم پاشید . . .

 

تا برایت پیام شاد باشی بنویسم . . .

 

نوروز مبارک . . .

آخرین پیامی که برام اومد

مهربان باش و به هر کسی که میرسی لبخند بزن

 

تو نمی دانی به آدم ها چه می گذرد . . .

 

شاید لبخندت برایشان مانند گنجی ارزشمند باشد . . .

 

و آنها بسیار به آن لبخند

 

محتاج باشند . . .

 

چارلی چاپلین

 

فرشته ایی به نام مادر

تقدیم به همه مادرهای مهربان:

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید : می گویند شما می خواهید مرا به زمین بفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از میان تعداد زیاد فرشتگانم، من یک فرشته برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک علاقه ایی به رفتن نداشت: اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی و خوشی من کافی هستند.

خداوند لبخندی زد و گفت : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند، وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت :فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد. او با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟

خدا برای این سوالش هم پاسخ داد: فرشته ات دستهایت را در کنار هم خواهد گذاشت و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

- فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود!

کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه در مورد من برایت صحبت خواهد کرد. و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهائی از زمین شنیده می شد. کودک ؛ هر چند دوست نداشت؛ ولی می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید : خدایا! اگر من باید همین حالا بروم ، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوئید.

خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد. می توانی او را مادر صدا کنی.

خرید زمان یک ساعت ویژه از بابا

مردی، دیروقت، خسته از سرکار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود:
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما". چه سوالی؟

- بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:
- این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟

- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هرساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

- اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.

پسر کوچک؛ در حالی که سرش پایین بود؛ آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:
- می شود لطفا" 10 دلار به من قرض بدهید؟

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:
- اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.

پسر کوچک ، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:
- چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟

بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا" چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد:
- خواب هستی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:
- متشکرم بابا!

بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:
- با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟

پسر کوچولو پاسخ داد:
- برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم.
آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما، شام بخورم...

نگاه آلوده بیشتر به دنبال دختران جوان است یا پیرزن ها؟!

خواهرم حجابت کو و برادرم غیرتت؛

"سمت خدا" در سیمای جمهوری اسلامی در هر برنامه میزبان یکی از روحانیون خوش فکر و با مقبولیت عمومی

است. این عزیزان در کنار طرح مسایل روز به برخی شبهات رایج پاسخ می دهند، حجت الاسلام ماندگاری از

کسانی است که حضوری موثر و مستمر دارد و نیازهای فکری علاقه مندان پاسخ می دهند.

سوال – دوستی دارم که می گوید: اگر در ایران هم مثل کشورهای غربی حجاب را آزاد

می گذاشتند، ما دیگر نگران چشم های ناپاک نبودیم و بی حجابی برای همه ی ما عادی می شد،

آیا این نظر درست است؟

پاسخ – جواب دادن به این سوال سخت است. اگر ایشان مطالعاتی در جوامع غربی داشتند نظرشان این نبود. اگر بی حجابی برای آنها عادی شده است چرا در تبلیغ کالاها و شبکه های تلویریونی شان از زن های برهنه استفاده می کنند؟ معلوم است این موجود لطیفی که خدا آن را خلق کرد هنوز لطافت خودش را دارد که مورد تبلیغ قرار می گیرد. شاید در نگاه هایشان عادی شده است ولی در وجودشان عادی نشده است. پس هنوز برای آنها بی حجابی و برهنگی جذابیت دارد که از آن استفاده می کنند. خداوند این جذابیت را گذاشته است و این جذابیت جایگزین ندارد.


اگر بی حجابی عادی شده است، چرا برای تنوع طلبی بدنبال لذت بردن مرد از مرد رفته اند؟ از لذت بردن از همجنس بدنبال لذت بردن از حیوان رفته اند ولی سیر هم نشده اند.
 
شاید آنها مثل ما به بی حجابی نگاه نکنند، و بی حجابی در جامعه ی اروپا عادی شده باشد، پس چرا هنوز خیانت هایی در محیط کاری و اداری دیده می شود؟ چرا کسی که به همه ی لذت ها دسترسی دارد به منشی خودش رحم نمی کند؟ اگر آزادی جنسی عادی شدن را بدنبال دارد، چرا تبلیغات، تنوع طلبی، هم جنس بازی، حیوان بازی و خیانت؟ پس در غرب بی حجابی عادی نشده است و ما فکر می کنیم که در فضاهای خیابان شان عادی شده است ولی این طور نیست. نگاه هایی که مردم به بی حجاب ها می کنند عادی نیست، فکرهایی که در سرها می گردد عادی نیست. زیرا خدایی که ما را خلق کرده است فرمود که دو جنس مخالف برای همدیگر عادی نمی شوند. زیرا قرار است که این دو جنس مخالف با نگاه های خاص به یکدیگر نگاه کنند. پس بیایید بنده خدا بشوید تا از نگاه هایتان لذت ببرید. گناه نکنید زیرا بنده ی شیطان می شوید. و شیطان شما را به سمت تنوع طلبی می برد. و شما را مضطرب می کند. آنها حاضرند خودشان را به سخیف ترین و زشت ترین قیافه ها در بیاورند زیرا از زیبایی لذت نمی برد. آنها آنقدر زیبایی دیده اند که می خواهند مدل دیگری ببینند. اگر انسان زیبایی ها را در یک مورد حلال خودش می دید، به این بلاها گرفتار نمی شد.
 
فرد تشنه با یک نصف لیوان آب شیرین تشنگی اش برطرف می شود ولی کسی که آب شور دریا را می خورد هیچ وقت تشنگی اش برطرف نمی شود. حرام آب شور و حلال آب شیرین است. خدا فرموده است که نیاز جنسی ات را با حلال تامین کن تا سیراب بشوی. در قرآن داریم :مرد و زن مومن چشمهایشان را پایین بیاندازند.
 
سوال – آیا حجاب فقط برای خانم ها است و فقط خانم ها هستند که با پوشش نامناسب آقایان
 
را به طرف خودشان می کشند یا برای آقایان هم حجاب وجود دارد. لباس های تنگ آقایان همان
 
بلا را سر خانم ها می آورد که پوشش نامناسب خانم ها سر آقایان می آورد. آیا آقایان هیچ
 
مسئولیتی ندارند؟ البته پوشش خانم ها خوب نیست ولی خوب است که به پوشش آقایان هم
 
نگاهی داشته باشیم.
 
پاسخ – خطاب حجاب یک خطاب مشترک برای خانم ها و آقایان است. در سوره نور داریم: ای پیامبر، به مردم بگو که مردان مومن و زنان مومن چشم هایشان را بپوشانند و شهوت هایشان را کنترل کنند. برای آقایان خطابی بالاتر از عفاف هم آمده ست بنام غیرت. آقامجتبی تهرانی می فرمود: غیرت از باب محبت است. زیرا وقتی چیزی برای ما مهم است سعی می کنیم آن را از آسیب ها دور کنیم. غیرت ریشه ی محافظت است. چون ما برای خدا مهم بوده ایم خدا چیزهایی را برای ما حلال و چیزهایی را حرام کرده است. خدا به مردان فرموده که اگر زن تان را دوست دارید نباید به او آسیبی برسد. نگاه چشم های هوس باز به زن تو آسیب می رساند.
 
آقایانی که بگونه ای همسران شان را در خیابان ها و مجالس می برند که چشم های ناپاکان از
 
آنها عکس می گیرند، اگر بدانند هنگامی که آنها می خواهند از همسرشان لذت ببرد، تصویر
 
همسر آنها در آرشیو هزاران مرد است ، چه حسی دارند؟
 
پس خطاب حیا مشترک است و برای مردان یک خطاب مضاعف بنام غیرت آمده است که مواظب ناموس شان هستند که آسیبی به آنها نرسد. اگر دوست داشتن واقعی است، باید غیرت در مردان دیده شود. آقایی با همسر بدحجابش می رفت. فردی به این آقا گفت که شما اجازه می دهید که من به همسر شما نگاه کنم، شوهر عصبانی شد و دعوایی براه افتاد. طرف گفت: همه بدون اجازه نگاه می کنند، من خواستم با اجازه نگاه کنم. مرد به خودش آمد.

پلیس به دزدها می گوید که در کمین آنهاست و آنها را دستگیر می کند ولی بیشتر به مردم توصیه می کند که مواظب مال شان باشند. از این جهت است که دین ما به خانم ها بیشتر هشدار می دهد. زیرا زیبایی، طنازی، عشوه گری و ناز برای خانم هاست. بنابراین به خانم ها بیشتر هشدار می دهد که مواظب دارائی هایشان باشند تا سارقان آنها را ندزدند تا آرامش بیشتری داشته باشند.

خداوند به دختران عالم که جواهرفروش هستند بیشتر توصیه می کند تا به یک پیرزن، همان طور که پلیس به مغازه های جواهر فروشی بیشتر توصیه می کند.
 
 
سوال – من همیشه با خودم فکر می کنم کسانی که حجاب مناسب ندارند در زندگی شان
 
خوشبخت هستند، با همه بگو و بخند دارند و از زندگی شان لذت می برند و به خودشان سخت
 
نمی گیرند که جلوی نامحرم خودشان را class ="arabic"پوشانند، راهنمایی بفرمایید.

پاسخ – من تجربه های مشاوره ای در این مورد دارم. آیا خوشبختی این است که انسان با دیگران بگو و بخند داشته باشد؟ اگر این افراد در عالم باطن خودشان (من از طریق مشاوره ها از عالم باطن بعضی افراد خبر دارم) و عالم آخرت هم خوشبخت بودند، حرف ایشان درست است. در شب معراج وقتی خدا زن های مسلمان را به پیامبر نشان داد، آنها بدجوری عذاب می شدند. پیامبر فرمود: اینها چه کسانی هستند ؟ فرمودند: این ها بی حیاها هستند.

موارد بسیاری برای تجربه به سراغ ما آمده اند. کسانی که شما فکر می کنید خوشبخت هستند باطن مضطرب و زندگی متزلزل دارند. من به آنها می گویم که ظاهر شما نشان می دهد که خوشبخت هستید، آنها می گویند که چون غرق گناه هستیم می خواهیم ظاهرمان را خوب نگه داریم زیرا از سرزنش ها می ترسیم. کسی که آب روی دستش می ریزد دستش خیس می شود. اگر نأموس ما بدحجاب بیرون آمد ما نمی توانیم جلوی مقایسه ها را بگیریم. هم مردها به زن من نگاه می کنند و هم من به زن های دیگران نگاه می کنم. مقایسه یعنی زلزله و آتش. مرد و زنی که حلال شان (ناموس شان) را با حرام مقایسه کنند، شیطان نمی گذارد که یک لحظه آرامش داشته باشند. این همان خیس شدن با آب است. اگر شما بی حجاب هستید نمی توانید جلوی مقایسه را بگیرید. امروزه یکی از علل های طلاق مقایسه است. حضرت زهرا (س) فرمود: بهترین زنان امت پدرم زنانی هستند که نامحرمان او را کمتر ببینند و او هم نامحرمان را کمتر ببیند. این بخاطر این است که مسئله ی مقایسه اتفاق نیفتد. زن دوست دارد جلوه نمایی کند ولی باید برای شوهرش این کار را بکند و اگر برای دیگران جلوه نمایی کند، در واقع همان خیس شدن با آب است.

بدحجاب نمی تواند خودش را از افشاء مصون بداند. مثلا دخترخانمی خواستگار دارد ولی می ترسد که مبادا خواستگارش از ارتباط پیامکی که قبلا با آقا پسر داشته است، اطلاع پیدا کند و خواستگاری بهم بخورد. چرا آن موقع این خانم فکر نکرد که افشای این ارتباط طبیعی است؟

سوء ظن لازمه ی طبیعی بدحجابی است یعنی خانم می گوید که شوهرم به زن های دیگر نگاه می کند و شوهر هم می گوید که خانمم به آقایان دیگر نگاه می کند. هر دوی اینها بدحجاب هستند. آنها احساس می کنند که اگر خودشان بد نگاه می کنند همسرشان هم بد نگاه می کند. دخترانی که به رابطه ی حرام افتاده اند می گویند که شوهر پاک پیدا نمی شود و می گویند که این پسرها به درد هوس بازی می خورند نه ازدواج.

لازمه ی دیگر بدحجابی سوء هاضمه است. آشپزها وقتی غذا می پزند چون دائم آنرا می چشند هنگام خوردن غذا سیر هستند زیرا ریزه خوری کرده اند و اشتهای شان کور شده است. وقتی جامعه بی حیا باشد، مرد و زن ریزه خوری شهوانی می کنند و وقتی به حلال خودشان می رسند، اشتها ندارند و نتیجه ی آن طلاق عاطفی و سردی است.

خانمی می گفت که من تازه ازدواج کرده ام و با شوهرم سرد هستم. به او گفتم: علت این است که شما با همکارتان خیلی گرم هستید، با همکارت سرد شو تا با همسرت گرم شوی. نیاز ارتباطی در اینجا دست خورده می شود و طبیعی است که سردی ایجاد کند. آیا اسم اینها خوشبختی است ؟
 
سوال – در مورد تکلیف حجاب توضیحاتی بفرمایید.
 
پاسخ - بیستم تیرماه روز حجاب وعفاف نامگذاری شده است. تکلیف حجاب مثل تکلیف نماز، روزه، حج و جهاد سخت است. چادر سرکردن سخت است. کسی که از ما بندگی خواسته نیاز به بندگی نداشته است بلکه برای تامین نیازهای ما بندگی و تکالیف را گذاشته است. او برای کرامت زن واجبات را گذاشته است. خدا هم ظاهر و هم باطن، هم مادیات و هم معنویات و هم دنیا و آخرت ما را می بیند. بعضی ها فقط نگاه ظاهری می کنند و می گویند: نمی ارزد که در تابستان حجاب داشته باشیم. خدا به ما دستور داده که روزه بگیرید تا رشد کنید. و برای حیات جاودانه ی آخرت ظرفیت پیدا کنید. اگر ما خودمان را در حد یک حیوان تنزل بدهیم و بخواهیم مثل یک حیوان زندگی کنیم، در آخرت حیات زیبایی نخواهیم داشت. باید بدانیم که سختی طاعت به برکات دنیوی و آخروی می ارزد.
 
سخنان حجت الاسلام والمسلمین ماندگاری در برنامه سمت خدا

اصطلاحِ 'بوقِ سگ' از کجا آمده است و ریشه آن چیست؟

"بوق سگ" یکی از از اصطلاحاتی است که تقریباً دیگر کسی ریشه و منشاء آن را به یاد ندارد. بوق سگ از اصطلاحات بازاری است و منظور از به کار بردن آن، تا دیر وقت کار کردن می‌باشد. مثلاً گفته می‌شود: « تا بوق سگ کار می‌کنم و فلان و بهمان» یا « بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه که…!» در همه این جملات بوق سگ دلالت بر مفهوم دیر وقتی و زمان طولانی از حد بیرون دارد.
و اما ریشه آن:
می‌دانید که بازار در ایران از جایگاه خاصی برخوردار بوده و است . بازارهای ایرانی که خاص فرهنگ ایران است معمولاً شامل دو محور اصلی عمود بر هم بود که در وسط به هم رسیده و «چهارسوق» اصلی یا بزرگ را می‌ساختند. بازار بسته به بزرگی و کوچکی اش و تعداد بازاریانِ شاغل در آن می توانست چندین چهارسوق فرعی و کوچک نیز داشته باشد. اما ورودی و خروجی این بازارها منحصراً از دو سر محورهای اصلی بود. با این تعریف بازارهای سنتی ایرانی دارای چهار مدخل می‌شود که در دو انتهای دو محور اصلی واقع بوده که با درهای بزرگ چوبی بسته می‌شد.
حفاظت از این بازارها البته کاری مهم و درخور توجه بود. اگرچه هر حجره با دری چوبی بسته می‌شد، اما این درها از امنیت مطلوبی برخوردار نبوده و به راحتی می‌توانستند شکسته شوند. از این رو امنیت بازار وابسته به درهای اصلی و نگهبان بازار بود. این نگهبانان از سر شب (دم اذان مغرب) تا دم صبح (بعد از اذان صبح) موظف به پاسداری از بازار بوده و مرتباً در طول بازار در حال گشت زنی بودند. اما از آنجا که بازار بزرگ بوده و امکان بازبینی همه جای آن غیرممکن بود، نگهبانان، سگانی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» موسوم بودند. این سگان غیر از مربی خود هر جنبده‌ای را مورد هجمه قرار داده و پاچه می‌گرفتند. از این رو با نزدیک شدن مغرب و بسته شدن درهای بازار و طبعاً رها شدن سگهای بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که؛ از شاخ قوچ ساخته می‌شد و صدایی پرطنین و گسترده داشت؛ می دمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم، زودتر حجره ها را تعطیل کرده و از بازار خارج شوید. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته می‌شود «بوق سگ» می‌گفتند. این بود که مشتری آخر شب نیز جونش پای خودش بود! یعنی اگر با شنیدن بوق سگ از بازار خارج نشده و حالا هر آن ممکن است مورد هجوم سگان درنده بازاری قرار بگیرد.
حال هرگاه کسی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد می‌گویند تا بوق سگ کار کرده یا بیرون از خانه بوده است. همچنین افرادی را که زود عصبی شده و پیش از پرس و جو و کشف حقیقت به پرخاش می‌پردازند را سگ بازاری می‌گویند که قدرت تشخیص دزد از بازاری را نداشته و بی علت پاچه افراد را می‌گرفتند.

صدها هزار درهم قیمت نعمت های خداداد

يكى در پيش بزرگى از فقر خود شكايت می كرد و سخت می ناليد.
گفت : خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى ؟ گفت : البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمی ‏كنم .
گفت : عقلت را با ده هزار درهم ، معاوضه می کنى ؟
گفت : نه .
گفت : گوش و دست و پاى خود را چطور ؟
گفت : هرگز .
بزرگ گفت : پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكايت دارى و گله می کنى ؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش ‏تر و خوشبخت ‏تر از بسيارى از انسان ‏هاى اطراف خود می بینى. پس آنچه تو را داده ‏اند، بسیار بیش ‏تر از آن است كه ديگران را داده ‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ ترى هستى ؟!

نیکی و بدی در تابلو شام آخر لئوناردو داوینچی

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر"  دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!"

عشق حسین

بالاترین عبادت ما کار نوکری ست

نوکر شدن زمینه ی فردای بهتری ست

 
ما سال ها اسیر کمالات دلبریم

او قرن ها مدرس احساس دلبری ست

 
من عِرق خانوادگی ام روضه های اوست

او شآن خانوادگی اش ذره پروری ست


شغل شریف زندگی ام کفشداری است

این عشق یادگار من از ارث مادری ست

 
با اشک روضه اش به مقامات میرسند

عشق حسین لازمه ی هر پیمبری ست

 
گریه کنان او همه از یک قبیله اند

قانون این قبیله حسینی و حیدری ست

 
با هر کسی که دست اخوت نمیدهیم

عشق حسینِ فاطمه شرط برادری ست

 
حسن کردی